سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

درنبود مامانجون......

سلام یکی یدونه ما   خوبی عزیزم؟چیکار می کنی درنبود مامانجون؟این چند روز خونه عزیز تشریف داشتی اینجور که مشخصه زیاد غریبی نمی کنی و راحتی اونجا با مینا وپویا بازی می کنی اصلاٌ هم یادی از ما نمی کنی . روز دومی که خونه عزیز بودی وقتی از سر کار اومدم دیدم پویا داره گریه می کنه وقتی از عمه پرسیدم که چرا گریه می کنه گفت سامان پویا رو زده منم یه دعوات کردم شما هم زدی توسر خودت ویه کوچولو اَدای گریه رو درآوردی واز کنار پویا رَد شدی دوباره زدی توسرش حالا ما نمی دونستیم خنده کنیم از دستت یا اینکه دعوات کنیم بعدشم عزیز پویا رو بغلش کرد که آرومش کنه ،روبه عمه حمیده کرد وگفت سرش باد کرده منم از همه...
15 ارديبهشت 1392

شیطونیای سامان

سلام شیطون وبلای مامان خوبی خوشی سلامتی؟ دست بزن پیدا کردی پسرکم ،وقتی می خوای یه کاری بکنی ولی ما می گیریمت شما هم یکی  می زنی تو گوشمون بعد هم شونه مون گاز می گیری حتما باید یا دستمون یا شونمون رو گاز بگیری تا آروم بگیری هر وقت بخوای این کار رو سر من بیاری بابایی فدا کاری می کنه و دستش  رو میاره جلو تا اونو گاز بگیری (آخه می دونی که مردا پوستشون کلفته ) از همین الان چشمک می زنی بوس می ندازی بَه بَه بچه ای که 1سال و2ماهش باشه این کارارو بکنه وای به حالی که وقتی بزرگ بشه . وقتی بهت می گیم سامان برات بوس بنداز شما هم دسستتو می زاری جلو دهنت ومی گی هَپَ ،بهت می گیم سامان چشمک یزن دو ...
4 ارديبهشت 1392

سید آباد و ضربه های سامان

سلام پسر بی زبونم الهی مادرت فدات بشه که اینقدر ضربه خوردی. جمعه گذشته  یعنی 30 اردیبهشت با خونواده بابایی رفتیم سیدآباد خونه یکی از آشناهاشون . یک ساعتی می شد که رسیده بودیم که گرم حرف بودیم دیدیم شما رفتین پای باغچه با شیلنگ آب بازی می کنی تا اومدم بگیرت با کله رفتی تو باغچه پر ازآب وگل جالبیش گریه هم نکردی حالا همه سرو صورت پر از آب گل بود شما هم کیف کرده بودی وذوق می کردی تو اون گیر وبیری عکس ازت گرفتم که زیاد خوب نشد بعد با مادربزرگ رفتیم سروصورت رو شستیم ولباسات وعوض کردیم. دوباره یک ساعت بعدش واست تو قابلمه غذاتو داغ کرده بودم اومدم رو حیاط به تو و پویا می دادم قاشق چهارمی بود که وقتی گذاشتم دهنت جیغت...
4 ارديبهشت 1392
1